حكيم زجاجى
91
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ببخشيدهام من گناه تو را * به رفته نكو كرده راه تو را بلى اى سرافراز عمر دلير * بخوردم من آنگه كه بودى تو مير « 1 » يكى سخت سوگند و آن هست داد * كه بر تو نهم بند اى پاكزاد « 2 » و ليكن در آن بند نگذارمت * همان لحظه از پاى بردارمت 120 به دو عمر گفت اى پسنديدهكار * بمان اين سخن را يكى روزگار كه امروز هنگام اين كار نيست * دلم اين سخن را خريدار نيست به دو « 3 » مير عبد الملك گفت باز * كزاين بيش اسب بهانه متاز من اين بند را بر تو خواهم نهاد * ببندم همى زود خواهم گشاد به دو گفت حسان ثابتنژاد « 4 » * كه اى مرد با دانش و دين و داد 125 تو سوگند اين مير مسكين بجاى * بمان تا نهد بند بر دست و پاى شود راست سوگند اين نامدار * زمانى تو را درنيايد بهكار ورا عمر گفت اى نماينده مرد * چو اين نامور بنده را بند كرد كه خواهد ز من بند برداشتن * نبايد به دل تخم كين كاشتن به دو گفت عبد الملك بند تو * چو هست اين زمان عهد و سوگند تو 130 [ به ] يزدان كه بردارمت من ز پاى * نمانم تو را بسته هرگز به جاى بدين كار سوگندها كرد ياد * بشد بند بر دست و پايش نهاد به گردن درش كرد غلى گران * به زنجير و مسمار آهنگران زمانى در آن بند بد گفت باز * كه اى سرور و مير گردنفراز تو را گفت صبر است [ درمان ] كنون * به صبر آى از بند بسته برون 135 بيازيد عبد الملك دست راست * گريبان گرفتش بدانسان كه خواست به خود دركشيدش از آن پيش تخت * بر آن تخت رويش بيفتاد سخت دو دندان او خرد درهم شكست * ز خود گشت نوميد آن دينپرست به دل گفت كاين ناجوانمرد مرد * برآورد خواهد ز من دود و گرد كنم اندر اين بند با او فسون * مگر زاين غم و محنت آيم برون 140 ورا گفت كاى خسرو زادمرد * مرا كشت خواهى در اين بند و درد
--> ( 1 ) شير ( 2 ) زد ( 3 ) برو ( 4 ) حسان بن ثابت